#محاق_پارت_343

کجکی نگاهش می کنم. موهای کوتاه کوتاه و لباس سربازی به تن دارد. چشم های بدرنگ سبز و لبهای نازک خوش فرمی که تکان می خورد.

کمی شالگردنم را از دهانم دور کردم:

ـ تا ته کوچه هم رسوندن داره؟

ابروی چپش بالا می رود و نگاهش از چمدانم تا روی دست های پر انگشترم کشیده می شود. بی حوصله از ایستادن بی نتیجه ام، دسته ی چمدان را باز می کنم و با قدم کوتاهی در عقب را باز می کنم.

راستش خودم با پاهایم نمی توانم تا ته کوچه بروم! می ترسم پشیمان شوم و برگردم. خب من آدمی پرویی نبودم؛ اما این جا کمی ترسناک است.

ماشین را راه می اندازد:

ـ مسافرت اومدید رشت؟

از شیشه های دودی به بیرون خیره می شوم. باران کمرنگی می آمد، درخت های بلندی تا انتهای کوچه را پر کرده بودند. هنوز چند برگ پاییز کف خیابان پرسه می زدند.

دستم را در جیب هایم فرو بردم و سرم را چرخاندم، از آیینه ای که روی من تنظیم کرده بود، نگاهش کردم:

ـ نه مسافر نیستم؛ قبلا اینجا زندگی می کردم!

یکی از دست هایش از فرمان بر می دارد و دنده را عوض کرده می پرسد:

ـ من از بچگی اینجا بزرگ شدم. شما هم؟

شانه ام را بی میل بالا می اندازم و جوابش را نمی دهم. قطرات باران از شیشه سُر می خوردند و قطره ی بعدی جایش را می گرفت.


romangram.com | @romangram_com