#محاق_پارت_344

کف خیابان از چاله های پر آب پر شده بود. مغازه ی بزرگی در انتهای کوچه می دیدم. سردرش بزرگ با تابلویی نوشته بود؛ فروشگاه برادران زینالی.

مغازه جدید، کوچه ای که بزرگتر شده است. همایون گفت، کوچه ها فرق کرده اند، گفت کوچه خانه ما را با کوچه کناری یکی کرده اند.

ـ وقتی وارد راه دوم شدی، یه مغازه پیدا می کنی اواسط کوچه که مغازه لوازم الکتریکی هست، رو به روی اون یه در خیلی بزرگ سفید که یه در کوچک هم کنارشه...

دستم را از روی صندلی جلو رد می کنم:

ـ داخل کوچه چپ برید لطفا...

از زیپ جلویی کیفم یک اسکناس پنج تومنی بیرون می آورم. دست انداز بدی را می گذراند و سر من آرام به کناری در می خورد.

از داخل آیینه نگاهم می کند. آرام سرم را می مالم:

ـ چیزی نشده. جلوی مغازه ی لوازم الکتریکی نگه دارد!

سری تکان می دهد:

ـ خاله ام توی این کوچه زندگی می کنه!

چشم های خسته خوابم را به چشم هایش می دوزم:

ـ بله...

ماشین که متوقف می شود، اسکناس را سمتش می گیرم:


romangram.com | @romangram_com