#محاق_پارت_342
دستم را دور بند کوله ام محکم می کنم و قدم بعدی را بلندتر بر می دارم.
ماشین سمندی با شتاب از کنارم می گذرد و کمی از باران در چاله، روی پاچه شلوارم می پاچد. صدای سایش لاستیکش را که می شنوم، نگاه اخمالویم به نیم پوت های کثیفم و شلوار خیس شده ام می افتد.
سمند دنده عقب می گیرد و راننده سرش را از ماشین بیرون می آورد:
ـ شرمنده خانم
#پارت_صد_و_سه
#پارت_103
دستم را بی اهمیت در هوا تکان می دهم و می گذرم. دوباره دنده عقب می گیرد و با نیم دوری، جلوی ماشینش کنارم قرار می گیرد.
دست چپم که آزاد تر است، در جیبم فرو می برم و تاچ گوشی را لمس می کنم.
ـ وقتی به انتهای کوچه رسیدی یه دوراهی هست، تو راه چپ رو برو...
شالگردنم را روی بینی ام می کشم و متوجه حرف های او می شوم:
ـ می خوایید برسونمت؟
romangram.com | @romangram_com