#محاق_پارت_328

ـ الو؟ الو؟ ...

صدایش قطع و وصل می شد. دستی به گوش هایم کشیدم:

ـ همایون چی شده؟

نفس آسوده خاطرش به گوشم رسید:

ـ تو خوبی؟ حالت خوبه؟ کدوم گوری بودی؟

گوشی را با شانه ام کنار گوشم نگه داشتم و با قدم های تندی سمت بخاری رفتم. پاهایم را زیر فاصله اش با زمین نگه داشتم:

ـ آره، من خوبم... هما چی شده؟ چرا اینجوری حرف می زنی؟

مکثش طولانی که شد به صفحه موبایلم نگاه کوتاهی کردم و دوباره پرسیدم:

ـ میثم و نیلوفر هم خیلی زنگ زدند...

هوفی می کشد:

ـ لعنتی، بهم زنگ زدند گفتند؛ یکی اومده تو خونه ی تو! شفق جوابم رو نداد، به ترنم زنگ زدم که گفت؛ خونه شفق آتیش گرفته. به نیلوفر و میثم هم زنگ زدند. دارن میان اون جا...

با تعجب دستی به گردنم کشیدم و سرفه ی بلندی کردم:

ـ نه خوبم، مشکلی نیست...


romangram.com | @romangram_com