#محاق_پارت_327

مرد سری تکان داد و با پنبه به جان زخم گوشه پیشانی حسام افتاد. چشم های حسام محکم روی هم افتاد و مچ دست من را فشرد. انگشت های کشیده اش دور مچ دستم را آزار می داد، هیچ نمی گفتم. ترجیحا الان که حالش بد است و بیشتر از چند هفته ایست؛ از دور سلام می کند.

شفق هم گم و گور شده بود و پسرش را جمع نمی کرد. پسر بزرگش انگار خانه نبود، سر و کله اش پیدا نمی شد تا این برادر آتش دیده اش را از من دور کند.

پزشک، وسایل پانسمانش را در کیفش جا داد و یک سری حرف های پزشکی بند نافمان کرد.

مامور پلیس بعد سرکشی کردن آشپزخانه و فهمیدن میزان خسارت، مردم را از اطراف دور کرد.

پتو را روی شانه ی حسام انداختم و کلاه پالتویم را جلوتر کشیدم. پانسمان روی پیشانی اش را دستکاری کرد و راه افتاد. نگاهش کردم، شانه خم، موهایش پریشان، دست هایش در پی چنگ زدن به پتویی که چندان گرم نمی کرد.

سراغ مامور رفت و مشغول صحبت با او شد. عقب گرد کردم، از در که خارج شدم، ترنم سراغم آمد. همسایمان بود، همانی که کلاس زبانش نزدیک محل کلاس نیلوفر بود.

شالگردن کلفتی دور گردنش پیچانده و دست کش هایش درحالی که از دستش در می اورد گفت:

ـ حسام خوب بود؟

خواستم جوابش را بدهم که متوجه چند نفر شدم. زنی می دویید و بقیه هم به دنبالش نزدیک خانه می شدند. از کنارمان با هول و ولا رد شدند و نرسیده به درخانه صدای " یا حسین" گفتن های مرد بلند شد.

نگاهم تا ورودشان همراه شان بود. ترنم مرا به سمت خانه ام کشاند. در را بست و گفت:

ـ پسرعموت به خونمون زنگ زده، نمی دونم چش بود...

ادامه حرفش را نشنیدم. هراسان موبایلم را از جیبم بیرون کشیدم. تماس های از دست رفته، میثم و نیلوفر، همایون بیشتر از همشان زنگ زده بود.

دست های یخ زده ام را به سختی روی شماره های کشیدم و گوشی را به گوشم چسباندم. ترنم دست هایش را ها کرد و با کشیدن پالتویم مرا تا پله های منتهی به راهروی خانه بُرد.


romangram.com | @romangram_com