#محاق_پارت_205

میثم در خانه جدید منتظرمان بود، رنگ آمیزی و خرده کار ها را به عهده گرفته بود.

این چند روز به سپیده فکر کردم! به بوی سیگار کرگا و به چشم عسلی جذاب!

به امیرارسلان هم فکر کردم، به اینکه الان حالش خوب است؟ هنوز از قلیان بدش می آید و یا هنوز مارپله را به حکم ترجیح می دهد؟

اصلا وقتی به خانواده ام فکر می کردم، تنها ارکیده را می دیدم! هیچ رد کمرنگی از سپیده و ارسلان به یاد نداشتم.

راننده کامیون با آن سیبل چخماقیش در باربند را باز کرد و با احترام عقب رفت:

ـ بفرما آبجی. شرمنده که سوز به تنتون خورد.

لبخندی زدم:

ـ این چه حرفیه؟ زحمت کشدید.

نیلوفر دست به میله کنار کامیون گرفت و پایین آمد. چند قدم جلو رفتم و به اطراف نگاه کردم.

کوچه باریک با چاله های کمرنگی پر شده بود. ریسه بندی ها داخل کوچه، نشان عروسی تازه ای بود که نمی دانم گذشته و یا برگزار نشده است.

زن همسایه سبزی پاکن هم داشت، چادر گلی و چشم های کنجکاوی که مرا به خنده می انداخت.

اوایل که با همایون به تهران آمدم، دایی اش کمکمان کرد و در خانه ی خاک خورده اش مدت طولانی زندگی کردیم و کم کم وضعمان خوب شد و من بعد شش ماه کارآموزی و آموزش های لازم مهمانداری به دسته گروه هایی وارد شدم و بعد دو-سه سال حقوق خوبی گرفتم و با پول روی هم گذاشتن، خانه ای اطراف شمال تهران خریدیم.

زن همسایه دیگر، لبخندی زد و دست کودک را فشرد. راننده، پیژامه آبی گشادی پوشیده بود و یک لُنگ دور گردنش انداخته بود. پشت کتانی هایش را زیر پاشنه کفشش تا زده بود و هر بار کتانی سمت چپ از پایش بیرون می آمد.


romangram.com | @romangram_com