#محاق_پارت_206
سمت خانه ای که انتهای کوچه قرار گرفته بود، رفت. نیلوفر، پشت سرم راه می آمد و أدا اطفار در می آورد که" چه ما اینجا آمده ایم؟"
https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKNWQYmFEsjHlw
#پارت_شصت_و_نه
#پارت_69
می دانستم، طعم خانه بالا شهری و خورد و خوراک خوب بهش ساخته است که غر می زند. البته خود نیلوفر هم جز سطح متوسط جامعه بودند و خانه نسبتا خوبی در غرب تهران داشتند، آن هم با ارث پدر بزرگش به دستشان رسیده بود.
چیز زیادی از مادرش و حتی پدرش نمی دانستم. کلا من و او جز دردهایمان حرفی نداشتیم که بزنیم. یکی او می گفت و یکی من و در آخر هم هیچ!
در خانه ی آهنی باریکِ آبی رنگ باز شد و کارگری با صورت گچی و لوازم رنگ بیرون آمد و سلامِ، سر به زیری داد.
تنها سری تکان دادم و پشت سر راننده وارد حیاط نسبتا بزرگ خانه شدیم. حوض بزرگی وسط حیاط خودنمایی می کرد. جان می داد، ماهی گلی و گلدان شمعدانی اطراف حوض بچینی و هندوانه های تپل در آبش پرت کنی.
بوی کودکی می داد. بوی توپ پلاستیکی دولایه و دوچرخه ی کمکی داری که همیشه یکی از کمکی هایش خراب بود.
هیچ درختی در حیاط نبود و تنها زیباییش همان حوض فیروزه ای خالی بود. میثم از پله های منتهی به حیاط پایین آمد و دست هایش را باز کرد:
ـ نظرت چیه؟
romangram.com | @romangram_com