#محاق_پارت_204
حالا شش-هفت سالی ست، همایون به خاطر من، تهران می ماند و با میثم همکاری می کرد. گاهی، میثم را جای خودش به شرکت می فرستاد و سر خودش را خلوت می کرد.
همایون بیشتر وقت های کاری اش را در رشت می گذراند. ارث پدریش که یک کارخانه نسبتا کوچکی بود را اداره می کرد.
زمانی که به تهران آمدیم، دایی همایون پیشنهاد داد که مدتی همایون پیش او کار کند.
دوباره بار و بندیل هایمان با یک چمدان تکمیل می کنیم و سوار کامیون می شویم. نیلوفر با وسواس، حواسش هست که مانتوی رنگ روشنش کثیف نشود.
اولین بار بود که می خواستم، خانه را ببینم. البته چندان هیجانی هم نداشتم.
مدت کوتاهی قرار بود این وضع را تحمل کنم. خودم را امیدوار می کردم که دوباره نیما و ژیلا را می بینم و پرواز های بی وقفه ای به پُستَم می خورد.
اشتباهم همین بود! خیلی خوش بین نگاه می کردم و دقیقا وسطِ بُحبوبه ی خوش بینی ام به دیوار می خورم.
هوای برفی را دوست داشتم و تنها یک بافت نازک به تن داشتم. لبه ی کامیون نشسته بودیم و نیلوفر تا گردن خودش را زیر پتو مخفی کرده بود.
باد سنگینی می وزید و هربار چادرِ روی اسباب را عقب می کشید. گوشی موبایلم را کنار گذاشتم و دست هایم در بغلم جمع کردم.
گاهی می گویم این زندگی نکبت را دوست دارم؛ اما این اتفاق چند ماه اخیر را نمی توانم تحمل کنم.
بیشتر از شش سال بود، زندگی ام آرام و بی کلوخه بود. حالا برعکس شده بود و هرشب منتظر اتفاقی بودم که ترسش، بدجور مرا به لرز می رساند.
آسمان آبی بود و حتی ابرهای خوش رنگ توده های آبرنگی را به آسمان پخش کرده بودند. بوی هوا، برفی بود و سرما...
چند روز پیش با کمک نیلوفر چند دست وسیله مورد نیاز برای خانه جدید خریدیم. همایون می گفت؛ اسباب ساده بگیریم و حتی یخچال و تلوزیون را دست دوم خریدیم تا به صرفه باشد.
romangram.com | @romangram_com