#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_293
با لبخند آرامش بخشی نگاهم کرد و گفت :
هیرا _ نه من ممنونم ... اول از خدا و بعد از تو که برگشتی !
نتونست طاقت بیاره و از اتاق رفت بیرون و در و بست ... نمی خواست لابد پیش من اشک بریزه !
دستم و گذاشتم رو گونه ی پسرم و گفتم :
من _ مادر بودن خیلی قشنگه پسرم !
با چشمای بستش دهنش و تکون داد که دلم ضعف رفت و دوباره ب*و*سش کردم ... آروم گذاشتمش روی تخت و خودم هم خواستم دراز بکشم که متوجه شال روی سرم شدم ... انقدر درگیر بودم که حتی نفهمیدم شال روی سرمه !
خندیدم و شالم واز روی سرم برداشتم و دراز کشیدم ... در تمام مدت به پسرم خیره شده بودم که دهنش و تکون می داد .
دکمه های پیرهن هیرا که تنم بود رو باز کردم و به آرومی بهش شیر دادم ... اول نتونست نگهش داره که خودم کمکش کردم و درست گرفت به دهن ... وقتی شروع کرد به خ*وردن با تمام وجودم خوشبختی رو حس کردم ... حدود ده دقیقه فقط داشت با ولع شیر می خورد که بالاخره امون داد و ولش کرد و خوابش برد ... دکمه های پیرهنم و بستم و خودم هم دراز کشیدم و پتو رو روش تنظیم کردم .
چشمام و بستم و یکمی خوابیدم ... ولی نمی دونم چقدر گذشت که با صدای حرف زدن چشمام و باز کردم ... بابا و سیما و بقیه فامیل و دیدم که بالا سرم وایسادن ...
سریع بلند شدم که درد امونم و برید ... چقدر مسخره مگه من دورگه نیستم ؟ درد چیه ؟ اه .
من _ سلام ... خوش اومدین !
نذاشتن بیام از رو تخت پایین و اول بابا بغلم کرد و چلوندم و بعد سیما که پسرم دستش بود ... چه رفتارای عجیبی !
عمه حاله هم بغلم کرد و عمو هم همینطور ... یهو جنی از پشت عمو در اومد و محکم بغلم کرد و درگوشم گفت :
جنی _ تصمیم گرفتم بچه دار شم !
خنده ای کردم و گفتم :
من _ الان همه تصمیم گرفتن .
اونم خندید و ازم جدا شد ... سپهر پشت جنی قایم شده بود و دستش گذاشته بود روی چشمش ... با صدای بلندی گفت :
سپهر _ دختر عمو ، حجابت و رعایت نمی کنی ؟
با خنده سریع شالم و برداشتم و سرم کردم و گفتم :
من _ بفرما پسرعمو !
romangram.com | @romangram_com