#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_294
دستش و برداشت و با لبخند گفت :
سپهر _ قدم نو رسیده مبارک ... به سلامتی ... به میمونی ... به گاوی !
جنی زد بهش که خندیدیم و بابا شروع کرد به ب*و*سیدن بچم ... همشون قربون صدقش می رفتن و من با لبخند نظاره گرشون بودم ... بابا یه بسم الله گفت و در گوش کیهان اذان گفت ... نمی دونم برای بچه ای مثل کیهان که انسان نیست درسته یا نه ؟ خدایا خودت می دونی .
وجودم همه چشم شده بود روی صورت کیهان که آروم نفس می کشید و لباش کش اومد ... لبخند ؟!؟ واقعا ؟ بچم داشت لبخند می زد ؟!؟
جلوی اشکم و گرفتم و بابا کیهان و آروم گذاشت روی تخت و گفت :
بابا _ خب دخترم ، تبریک میگم بهت بابا جان ! قربونت برم الهی که می بینم مادر شدی ... ان شاءالله قسمت تینا هم بشه !
لبخند زدم و گفتم :
من _ آمین .
از جنی کمک خواستم تا کمکم کنه بلند شم ... همه رفتن بیرون و جنی خواست کمکم کنه که گفتم :
من _ نه عزیزم ، بقیه راه و خودم میام ! برو گلم .
سرش و تکون داد و از اتاق رفت بیرون ... به سمت کمد رفتم و به سختی لباسم و عوض کردم ... رفتم سمت کیهان و پتوش و قشنگ صاف کردم !
به سختی صاف شدم و نفسم و فرستادم بیرون ... نگاهم به آیینه افتاد ... این منم ؟ قیافم روشن تر شده بود و شفاف ... صورتم مثل قبل زیبا شده بود و حالا موهای بلوندم بیشتر به چشم میومد ... شالم وتنظیم کردم و با لبخند از اتاق رفتم بیرون ... ازدحامی ایجاد شده بود تو خونمون انگار عروسی بود ... چند نفر تو آشپزخونه داشتن به هیرا کمک می کردن ... جیم دلقک با دیدن من داد زد :
جیم _ رفیقمون اومد ... به قول خودتون بزنید دست قشنگه رو !
همشون دست زدن و امیر هم چند تا سوت زد که خندیدم و خواستم روی مبل بشینم که صدای آیفون بلند شد ...
من _ من باز می کنم ...
رفتم سمت آیفون ولی کسی نبود ... بیخیال شونم و انداختم بالا و در و باز کردم ... در ورودی رو هم باز کردم و منتظر موندم ... هیرا با تعجب کنارم وایسادم و دستش و گذاشت پشت کمرم تا راحت بهش تکیه کنم ... با دیدن افراد روبه روم شوکه شدم و کم کم لبخند روی لب هممون نشست ... رها و شایان !
رها _ دیدی گفتم زنده می مونی !
و بعد محکم بغلم کرد ... شایان در حالی که دخترشون دستش بود با لبخند و چشمایی اشکی بهمون خیره شده بود ... رها رو به خودم می فشردم و دوتامون گریه می کردیم ... شایان هیرا رو بغل کرد و تبریک گفت .
امیر هم اومد ببینه چه خبره که از دیدنشون تعجب کرد ... شایان هم امیر و بغل کرد که امیر به یاد قدیما من و رها رو هم بغل کرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com