#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_292


هیرا _ نوکر همتون هم هستم !

میسن مثل الاغ جفتک زد تو بحثمون و گفت :

میسن _ اسم قهرمانمون و چی می خواید بذارید ؟

به هیرا خیره شدم و با لبخند ، ناگهانی گفتم :

من _ کیهان ، کیهان کیهانی !

هیرا چشماش برق زد و ب*و*سه ای به پیشونی من و پسرمون زد .

همه دست زدن و من توی دلم هزار و هزاران بار خداروشکر کردم ...

دیوید همه رو بیرون کرد و گفت :

دیوید _ برید بیرون ... میشا باید استراحت کنه .

بعد برگشت طرفم و گفت :

دیوید _ تا صبح مخمون و ترکوند ... بهش شیر بده دختر !

لبخند زدم و سرم و تکون دادم ... هیرا هم بلند شد و گفت :

هیرا _ عزیزم من میرم تدارکات ببینم ... خانودات همه قراره بیان !

دستم و گذاشتم رو سرم و گفتم :

من _ منظور از خانواده ؟

خندید و گفت :

هیرا _ دقیقا عمو و عمت ... و بچه هاشون !

لبخند زدم و سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ ممنون هیرا !


romangram.com | @romangram_com