#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_291

امیر با لبخند اومد جلو و گفت :

امیر _ بعد از اینکه تو از هوش رفتی من طبق بعضی از کتابا و با ساحره های قدرمتندی که مشورت کردم فهمیدم که این یه فرصت بوده برای بقیه موجودات گرگینه و خوناشام ... تو چون انتظار مرگ رو داشتی فکر می کردی باید بمیری در حالی که تو از شوک و فشاری که روت بوده بی هوش شده بودی ! میشا تمام اون معادلاتی که ما حدس می زدیم غلط بوده ، هرکسی فرصت بچه دار شدن داره ! کسی نمی تونه پیش بینی فردا و آینده رو بکنه حتی خود من ! همه ی این ها دست خداست ! من می خواستم این موضوع رو بهت بگم که این اتفاق برات افتاد !

پس تمام تفکراتی که ما داشتیم اشتباه بوده ! لبخند زدم و گفتم :

من _ خدایا شکرت !

بقیه با لبخند به من و همسرم و پسرم خیره شدن ...

من _ الان دقیقا چقدر گذشته ؟

رونالد لبخند آرومی زد و گفت :

رونالد _ انتظار نداشته باش زیاد باشه ... شاید فقط 12 ساعت .

پسرم و درحالی که چشماش بسته بود و دستاش مچاله شده بود به خودم فشردم و با نگاه قدر دانی رو به همشون گفتم :

من _ واقعا از همتون ممنونم ، مدیونتونم !

به آریزونا خیره شدم و گفتم :

من _ مخصوصا تو آری ، خیلی برای به دنیا اومدن پسرم تلاش کردی ... متاسفم که مراسم نامزدیت و بهم زدم !

لبخندی زد و دستای امیر و گرفت و گفت :

آریزونا _ تلافی اون بی ادبیم رفیق !

فقط لبخند زدم .

سهراب اشکاش و پاک کرد و گفت :

سهراب _ از هرچی بگذریم یه موضوعی هست که اصلا نمیشه ازش گذشت !

کنجکاو بهش خیره شدیم که با خنده زد به آرمان و گفت :

سهراب _ آقا هیرا نمی خوان شیرینی بدن ؟

همه زدن زیر خنده و من درحالی که می خندیدم به هیرا که لبخند از لبش کنار نمی رفت خیره شدم ...

romangram.com | @romangram_com