#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_288
از اون ور جولیا گفت :
جولیا _ آره نفس عمیق بکش !
خواستم نفس بکشم که نتونستم و جیغ زدم :
من _ نمی تــونم !
روسری از سرم افتاد و موهام از عرق خیس شده بود ... شاید این آخرین فرصت من بود ... هیرا نشست کنارم و گفت :
هیرا _ تو از پسش برمیای عزیزم !
آریزونا با همون لباسی که تنش بود جیغ زد :
آریزونا _ الان وقت این حرفا نیست ... اون درد داره ... برو بیرون هیرا !
هیرا هم داد زد :
هیرا _ نمی تونم تنهاش بذارم !
جیــغ دیگه ای کشیدم ... داشتم می مردم ... انگار تو دلم یه مشت زالو افتاده بودن و خونم و می خوردن و چنگ می زدن به اعضای بدنم !
من _ آآی ... خـــــــدا !
آریزوناگفت :
آریزونا _ ما باهاتیم دختر ... تو می تونی !
با درد گفتم :
من _ در نبود من ... از بچم مراقبت کنید !
همشون جیغ زدن و ازم خواستن که زور بزنم ... دستای الیزا و تینا رو فشار می دادم و زور می زدم !
من _ آآخ ... وای ... نمی ... تو ... نم !
عرق مثل قطره های بارون از روی صورتم سر می خوردن و می ریختن پایین ...
romangram.com | @romangram_com