#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_287

دستم و از بازوی هیرا خارج کردم و گذاشتم روی شکمم ...

هیرا پرید سمتم و گفت :

هیرا _ خوبی ؟

لبخند زدم و گفتم :

من _ خوبم ، چیزی نیســ.... آآآی !

بچه لگد محکمی زد به دلم که حس کردم همین الان باید تموم زمین و زمان رو چنگ بزنم ... صدای موزیک از صدای من بسته شد ... دستام و گذاشتم پشتم و داد زدم :

من _ آآآآآی !

امیر بیشتر مهمونا رو که غریبه بودن زود بدرقه کرد و خیلی عذرخواهی کرد ... فقط بچه های خودمون مونده بودن ... الیزا روسریم و در آورد و از ترس نگاه وحشی هیرا دسته هاش و برد پشت سرم ... دلم می خواست بگیرم همه رو تیکه تیکه کنم !

آریزونا اومد سمتم و گفت :

آریزونا _ خوبی ؟ چیشده ؟

دیگه درد رسیده بود به مویرگ های مغزم ... جیــغ زدم :

من _ داره مــــیاد !

همه متعجب نگاهم کردن ... جوردن سریع گفت :

جوردن _ تو ماه شیشم ؟

جیــــغ بنفشی کشیدم که همشون به تکاپو افتادن ... ماه شیشم نبود دیگه وسطاش بود ...

حس کردم بچه الانه که به دنیا بیاد ... چون یه چیزی رو درونم حس کردم .

هیرا به سختی بلندم کرد و من و برد توی اتاق و رو تخت گذاشت ... جیغ های بلندی می کشیدم و عرق از رو صورتم می ریخت پایین ... همشون به این ور و اون ور می دوییدن و تینا و الیزا دستم و گرفته بودن ... هیرا کلافه داد زد :

هیرا _ پسرا همه برن بیرون !

بچه ها یه نگاه نگران به من انداختن که با جیـــــغ بعدی من دوییدن بیرون ...

سارا _ نفس عمیق بکش دختر ...

romangram.com | @romangram_com