#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_289
دندونام و بهم فشار می دادم و تمام توانم و به کار می بردم ...
تینا با دستا لرزونش دستام و فشار داد و گفت :
تینا _ تو می تونی ... نفس عمیق !
سایه یه گوشه نشسته بود و اشک می ریخت ...
من _ آی ... خــــدا !
آریزونا داد زد :
آریزونا _ داره میاد ... بیشتر میشا !
نفس عمیق کشیدم و با تمام توانم زور زدم و داد زدم :
من _ خــدا ! ... آخ .
تموم شد ... با نفس نفس به آریزونا که با لبخند بچه رو دستش گرفته بود خیره شدم ... هیرا با چشمای اشکی به من و بچه نگاه کرد ... قلبم تند تند می زد ... مغزم سوت می کشید و می دونستم که اینجا دیگه ته بازیه !
با قیافه ای که پر از عرق بود و خستگی به پسرم که بی نهایت چشماش به پدرش شباهت داشت خیره شدم ... بقیه صورتش شبیه من بود !
من _ پسرم ... مراقب خو ... دت ... با ... باش !
ولی شاید من نمی تونستم ادامه بدم این زندگی رو ... برای همین چشمام دوباره تاریکی رو فراخوند و سریع اون رو به آغوش کشید !
*****
مادر بودن بزرگ ترین رویایی بود که من انتظارش و می کشیدم ... شاید خدا نمی خواست که من مثل بقیه مادرا این رویا رو تجربه کنم ... ولی می دونم من برای فرزندم خیلی زحمت کشیدم و شکی نیست که وظیفم و انجام دادم ... من با تمام سختی پسرم و تو اواسط ماه ششم به دنیا آوردم ... ولی فقط یه تصویر از چهره ی زیباش توی ذهنم و قلب و روحم ثبت شد ... لحظه آخری که دیدمش ...
صدای گرومپ گرومپ قلب می پیچه توی این همه تاریکی ... نمی دونم داره چه اتفاقی میفته ... مگه من خواب نیستم ؟ چرا خواب نمی بینم ؟
صدای گرومپ گرومپ قوی و قوی تر از قبل میشه ... شاید خدای مهربونم مثل همیشه داره بهم یه فرصت میده ... فرصت زندگی کردن !
نه دوستان ... این آخر راه نیست ... هنوز ادامه داره !
هیــــن ... چشمام تا آخر باز شد و اکسیژن و با تمام توانم توی ریه هام فرستادم !
من نمردم ؟ در حالی که نفس نفس می زدم به دور و برم خیره شدم ... بچه ها با چشمایی قرمز و لبایی خندون به من خیره شده بودن !
romangram.com | @romangram_com