#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_270


من _ جان دلم ؟

جواب لبخندم و داد و گفت :

هیرا _ اومدم دم دانشگاه دنبالت سرایداره گفت خودت اومدی .

سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ آره ، امیر اومد دنبالم !

امیر سر به زیر گفت :

امیر _ من دیگه میرم ، خدانگهدار .

و بعد سریع از خونه رفت بیرون ... سرزنش بار به هیرا خیره شدم و گفتم :

من _ خیلی بد باهاش صحبت کردی !

چشماش گشاد شد و گفت :

هیرا _ اصلا من چیزی گفتم ؟

تخس گفتم :

من _ همون دیگه ، می خواستی بگی ، بالاخره که نیتش و داشتی !

فقط بهم خیره شد ... لبخندی بهش زدم و شونم و انداختم بالا و به سمت اتاقمون رفتم ... پشت سرم اومد و گفت :

هیرا _ اون دیشب تو روی تو وایساد !

مقنعم و در آوردم و گفتم :

من _ نخیرم ، آریزونا دیشب هرچی از دهنش در اومد بهم گفت .

کتش و گذاشت توی کمد و گفت :

هیرا _ واسه اون که دارم !


romangram.com | @romangram_com