#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_271
مانتوم و پرت کردم سمتش و گفتم :
من _ لازم نکرده ، ما همش نباید بدوییم دنبال این و اون بگیم این کار و کن و اون کار و نکن !
مانتوم و آویزون کرد به کمد و گفت :
هیرا _ آریزونا 500 ساله یاره منه ؛ می دونست که نباید همچین برخوردی با من یا خانوادم داشته باشه ؛ ولی اون خط قرمزا رو رد کرد !
رفتم جلوش و پیرهنش و چنگ زدم .
من _ هیرا ، خواهش می کنم دخالت نکن !
نفسش و کلافه فرستاد بیرون و پیرهنش و از چنگم آزاد کرد و از اتاق بیرون رفت ... دستی کشیدم روی شکمم و گفتم :
من _ گاهی بابات خیلی رو مخم تردمیل می زنه !
لباسام و که عوض کردم و به سمت آشپزخونه رفتم ... هیرا نشسته بود روی مبل و فوتبال می دید ! مشغول درست کردن شام بودم ... ولی حتی یه لحظه حرف های امیر که بعد از ظهر بهم زد و یادم نمی رفت !
پیاز و ریختم توی روغن و مشغول سرخ کردن شدم ... خیره شده بودم به ماهیتابه ... فکر بعد نبودنم داره دیوونم می کنه ... هیرا ... بچم !
تا به خودم اومدم دیدم همینطور داره از چشمام اشک میاد ... اشکام و سریع پاک کردم و بقیه مواد و ریختم ؛ ولی حالم بدتر شد و گریم شدت گرفت ... جلوی دهنم و گرفته بودم تا صدام در نیاد !
تا وقتی شام حاضر بشه من تو آشپزخونه داشتم گریه می کردم ... عوق زدم و رفتم دستشویی ... بر خلاف تمام تصوراتم دیگه خون بالا نیاوردم !
چند مشت آب به چشمم زدم و نفس عمیق کشیدم ... موهام و جمع کردم و از دستشویی زدم بیرون ... هیرا اخماش توی هم بود ... سرم و تکون دادم و لبم و گزیدم ؛ به سمت آشپزخونه راه افتادم و میز و چیدم !
من _ هیرا ؟ بیا شام حاضره !
بلند شد و تلویزیون و خاموش کرد و اومد توی آشپزخونه ... با اخم هایی در هم
نشست پشت میز و غذا کشید ... فقط بهش خیره شدم .
من _ تاکی می خوای ادامه بدی ؟ ما کی انقدر اختلاف بینمون بود ؟
پوزخندی زد و گفت :
هیرا _ من باید از تو بپرسم میشا ... جانی مُرد ... تموم شد ... چرا عصبی هستی ؟ چرا داغونی ؟ می فهمی حتی توی سرکارم تمام ذهن و فکرم پیش توئه ؟
سرم و تکون دادم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com