#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_269
درسته بغض کرده بودم و ناراحت شده بودم ولی مهم تر از همه بچه ی تو وجودمه .
امیر _ میشا ؟ باورم نمیشه ... چرا به این روز افتادیم ما ؟
بغضم و به سختی با آب دهنم قورت دادم و گفتم :
من _ خدا خواسته !
صدای هق هق امیر گوشم و خراش داد ... از گریه ی مرد متنفر بودم ... نمی تونستم تحمل کنم .
من _ امیر نمی خوام هیچکسی بفهمه ... شادی کسی رو نگیر !
هق هقش بیشتر شد ، طاقت نیاوردم و بلند شدم و رفتم سمتش ... دستام و گذاشتم روی شونه هاش که سریع برگشت و بغلم کرد !
جا خوردم ولی دستم و گذاشتم پشتش و نوازش کردم .
امیر _ می فهمی خانوادمی ؟ من هیچکسی رو نداشتم جز تو .
لبخند تلخی زدم و چونم و گذاشتم روی شونش و در حالی که آروم اشک می ریختم گفتم :
من _ هیچکس از فردای خودش خبر نداره ، جهان مثل کوچه می مونه و انسان ها مثل اون بچه هایی که با شوق و ذوق میان تو کوچه و خاله بازی می کنن ... گاهی تو بازی انقدر خوشبخت هستن که هر روز دلت می خواد بازی کنی ولی گاهی ، خوردن توی زمین و دعواهاش و سرشکستن هاش داغی رو به دلت می ذاره که نمی خوای دیگه اصلا بازی کنی ... حکایت ما هم همینه ... یه روز زندگی رو دوست داریم یه روز نه ! ولی نمی دونیم توی این روزهای غمگین و شاد ، چه موقع هستیم چه موقع نیستیم ! ( اثر خودم)
ازم جدا شد و گفت :
امیر _ تو با اراده و قوی هستی ، تلاش کن میشا .
برای دلخوشیش لبخند زدم و گفتم :
من _ مگه میشه بدون تلاش زندگی کرد ؟
صدای در اومد و بعد هیرا وارد شد و با عصبانیت و ناراحتی به امیر خیره شد .
امیر _ سلام .
دلخور گفت :
هیرا _ علیک سلام ، میشا ؟
نگاهش کردم و لبخند زدم :
romangram.com | @romangram_com