#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_268


من _ مهم نیست ، به من ربطی نداره !

عصبی گفت :

امیر _ ربط داره چون بهترین دوستتم ؛ اگه بگی نه می کشم کنار !

بیشتر زل زدم تو چشماش و گفتم :

من _ من هیچ دخالتی نمی کنم .

نفسش و کلافه فرستاد بیرون و گفت :

امیر _خوب ... چیشده ؟

من _ یه جادویی بود می فهمیدی ... نوچ اصلا این و ولش کن ... چند وقته وقتی بالا میارم رگا و مویرگای خونی تو صورتم پیدا میشه و همینطور درد بدی توی کل بدنم و مخصوصا دل و قلبم می پیچه !

اخماش رفت توی هم و بلند شد و اومد سمتم ... دستم و گرفت و گفت :

امیر _ سعی کن آروم باشی !

تا خواستم جملش و درک کنم دستش و گذاشت روی نبضم و فشار داد ... همزمان با این فشار درد انگار تقسیم شد و به همه ی نقاط بدنم رسید ... از درد آخ بلندی گفتم ... امیر چشماش بسته بود و اصلا لباش تکون نمی خورد ... سعی کردم درد و فراموش کنم ... بهش نگاه کردم ... یهو چشماش باز شد و به من زل زد .

امیر _ من نمی فهمم ... یعنی چی ؟

با کنجکاوی گفتم :

من _ چیشده ؟

امیر _ به خاطر قدرت بیش از اندازته ... این بچه هم پدرش هم مادرش دارای قدرت های خیلی بالایی هستن ، برای همین خون و گوشت جذب می کنه ... مهم تر از همه اینکه اندازه قدرت هیرا و خودت هم داره ضعیفت می کنه !

لبخند تلخی زدم و دستم و از تو دستش کشیدم بیرون و گفتم :

من _ پس یعنی موندگار نیستم ؟

سکوت کرد ... نگاهش کردم ... چشماش اشکی شده بود ... خودم هم بغض کردم ولی لبخند از روی لبم پاک نشد !

قطره های اشک از روی صورت امیر سر خوردن و کم کم زیاد و زیاد تر شدن چونکه امیر بلند شد و کلافه رفت سمت پنجره !


romangram.com | @romangram_com