#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_259
از بغلش بیرون اومدم و ب*و*سیدمش ... فکر نمی کردم یه روزی انقدر دوستش داشته باشم !
رونالد و هم یه ساعت چلوندم ... مهم نبود هیرا می خواد دعوا راه بندازه یا نه !
رونالد درحالی که با لبخند نگاهم می کرد گفت :
رونالد _ زندگیم و مدیونتم میشا ! فوق العاده ای ... از ته قلبم تشکر می کنم !
اشکام و پاک کردم و گفتم :
من _ من از تو ممنونم رفیق !
تینا زیبا شده بود ... چقدر به رونالد میومد ... سرمیز شام کنار بچه ها قربون صدقه ی هم می رفتن و بچه ها کلی مسخرشون می کردن ... مخصوصا سهراب و سایه !
من _ خوب رگد کوو چطور بود تینا ؟
با لبخند گفت :
تینا _ زیاد نموندیم ولی فوق العاده ترسناک بود ، چطوری انقدر اونجا موندی ؟ وای که من اصلا بدون رونالد جایی نمی رفتم !
ابروم و انداختم بالا و گفتم :
من _ ولی خیلی حال میده که ! دلم تنگ شده برای اونجا ؛ راستی چند تا انسان شکار کردی ؟
تینا _ جز یکی ، هیچکسی ... اونم برای اینکه به خوناشام تبدیل شم !
من _ عالیه !
رونالد نوشابش و سرکشید و گفت :
رونالد _ بله خانومه رئیس ، خواهرتون مثل خودتون هستن ... با ارده و قوی !
خندیدم و گفتم :
من _ سوسکه از دیوار بالا می رفت مادرش گفت قربون دست و پای بلوریت ! تو تعریف نکنی کی تعریف کنه ؟
همه خندیدن و من دوباره حالم بد شد ... سریع عذرخواهی کردم و از سر میز بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم ... پسرم ، باور کن همه اینا رو به خاطر اینکه تو سالم باشی تحمل می کنم ! منتی نیست ... بچمی ، جزوی از وجودمی !
دهنم و شستم و شالم و درست کردم ... دستی روی لبم کشیدم تا رژم که یکمی کمرنگ شده بود تنظیم شه !
romangram.com | @romangram_com