#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_260
از دستشویی که بیرون اومدم با رونالد مواجه شدم ... دست به سینه تکیه داده بود به دیوار و نگاهم می کرد .
من _ چیزی شده ؟
آروم گفت :
رونالد _ داری از بین میری میشا .
لبخند تلخی زدم و گفتم :
من _ فدای تار موی پسرم .
و خواستم برم که سریع بازوم و گرفت و عصبی گفت :
رونالد _ چرا خودخواهی ؟ چرا به ما فکر نمی کنی ؟ به هیرا ؟ به زندگیتون ؟ به زندگیش ؟ می دونی نابود میشه ؟ همین الانش هم نابود شدیم ما میشا ! بیا و بگذر .
با چشمای اشکی نگاهش کردم و گفتم :
من _ نمی تونم رونالد ، واقعا نمی تونم !
فقط نگاهم کرد ... بغضم و قورت دادم و گفتم :
من _ از کجا معلوم قراره بمیرم ؟ کی می دونه ؟ من دارم این راه و برای شما هم باز می کنم لعنتیا !
دستم و ول کرد و سریع برگشتم پیش بچه ها و بقیه شامم و خوردم .
تینا کنارم نشست و گفت :
تینا _ بیا یه شب قرار بذاریم بریم پیش بابا ، خیلی دلم براشون تنگ شده !
با لبخند گفتم :
من _ باشه .
برگشتم سمت هیرا و گفتم :
من _ نظرت چیه عزیزم ؟
romangram.com | @romangram_com