#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_258
در و بستم و تکیه دادم بهش ... صدای تق تق در بلند شد :
هیرا _ عزیزم ؟ میشا خانومم ؟ به خدا منظوری نداشتم ... از نگرانی گفتم .
دستم و گذاشتم روی دهنم و اشک ریختم ... حق با اون بود ... توقع من خیلی رفته بالا !
هیرا _ لعنت به من ... خانومم ! قربونت برم .
سریع اشکام و پاک کردم و در و باز کردم و رفتم کنار ... نشستم روی تخت و شروع کردم به کندن پوست لبام !
کنارم روی تخت نشست و دستش و کرد لای موهام و گفت :
هیرا _ قربونت برم مگه من گفتم زشت شدی ؟ زیبا تر از تو ، توی عمرم ندیدم ! به خدا که ندیدم .
سریع گفتم :
من _ باشه هیرا ، بسه !
عصبی عربده زد :
هیرا _ ااه
و بعد از کنارم بلند شد و کلافه رفت توی بالکن ... درد بدی توی دلم و قلبم پیچید ... مویرگ های قرمز و توی صورتم احساس می کردم ... سریع بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون ! میز و جمع کردم ، حالا خوبه غذامون و خوردیم .
لامپا رو خاموش کردم و نشستم روی مبل ... آروم آروم شروع کردم به اشک ریختن ... ولی مثل وقتایی که این درد و داشتم ، نشستم و با بچم درد و دل کردم .
اگه من بمیرم کی می خواد از بچه ی من مراقبت کنه ؟ کی ؟ احتمال مرگ من خیلی زیاده ، همه ی ما خودمون و زدیم به اون راه و خودمون و با همه چی مشغول می کنیم که یادمون نیاد یه روزی شاید بمیرم !
ولی نمی دونستیم که هر کدوم یه گوشه ای غصه می خوریم .
مخصوصا هیرا که در حال نابود شدنه !
******
تو بغل تینا اشک می ریختم و اون سعی می کرد آرومم کنه !
تینا _ میشا ، ببین خوبیم ؟
romangram.com | @romangram_com