#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_238


مشغول بودم که یهو صدایی به گوشم خورد ... چشمام روی امیر ثابت موند که داشت تمرین می کرد .

صدای ... صدای جریان آب بود ... سریع به آرمان نگاه کردم که داشت با آریزونا می جنگید !

بلند شدم که امیر متعجب نگاهم کرد ... با سرعت نور به سمت صدا حرکت کردم ... تقریبا نزدیکی کلبه جانی بود .

از دیدن منظره روبروم دهنم مثل گاراژ باز شد !

صدای بچه ها پشت سرم بلند شد :

سیدنی _ اوه خدای من ! اینجا رو باش .

با تعجب به رودخونه بزرگ و زیبایی که در اون جا قرار داشت خیره شدم ... این خیلی زیباست !

برگشتم سمت بچه ها و گفتم :

من _ خیالمون راحته از بابت آب ، چون که آرمان کنترلش و داره .

با افتخار و غرور سرش و برد بالا و گفت :

آرمان _ حتما !

خواستیم برگردیم که صدای پا گوش هممون و نوازش داد ... امروز خیلی صداها به گوشم می خوره ... صدای پای یه نفر هم نیست ... صدای پای یه لشکره !

هممون مثل این فیلما آروم آروم برگشتیم و به روبه رو چشم دوختیم ... حیرت زده به همشون خیره شدم ... موجوداتی از تبار گرگینه که شنل های بلندی تنشون بود ( دقیقا مثل فیلم گرگ و میش قسمت آخرش ) ... نه یک نفر ، نه دو نفر ، بلکه 50 نفر بودن ... شایدم بیشتر

با دیدن جنی و سپهر که با لبخند به ما نگاه می کردن متعجب شدم ... اینا از کجا خبر داشتن ؟

سپهر _ دختر عمو انقدر مارو دست کم گرفتی ؟ ما هم ساحره داریم !

جنی که تا الان نظاره گر قیافه متعجب ما بود گفت :

جنی _ به ملاقات گروه سایرس رفتم و از بازگشت جانی و کثافت کاریاش گفتم ... اونا هم با بزرگواریشون به کمک ما اومدن ... دقیقا دوروز ما توی راه بودیم !

" گروه سایرس " ، گروهی که همیشه با ما مخالف بود ولی حالا به کمکمون اومده بود ... به پسری که شنلش قرمز بود و نشون دهنده اینکه رئیسشونه نگاه کردم ... موهای مشکی و حالت دار با چشمای نارنجی رنگ ... در واقع عسلی رنگ ولی دیگه داشت رو به نارنجی می رفت ... صورت سفید و بدنی هیکلی داشت ... به این ور رودخونه اومدن ... رفتم جلو و با افتخار و غرور گفتم :

من _ میشا هستم ... حتما من و می شناسید ! خیلی خوشحالم از ملاقات همتون و از شما ممنونم که به کمکمون اومدین ... واقعا از ته دل ممنونم ... اگه جای جبران باشه ، حتما براتون جبرانش می کنم !


romangram.com | @romangram_com