#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_237

برگشتم و پشتم و کردم بهش ... ولی گفتم :

من _ حرف آخرته ؟

صداش نیومد ... پوزخندی همراه بغض زدم و حرکت کردم که دستم کشیده شد و رفتم تو قشنگ ترین جای دنیا ... آغوش پر مهر همسرم !

درگوشم زمزمه کرد :

هیرا _ یه روز بدون تو یعنی مرگ ! چطوری باهام اینکار و کردی ؟ هان ؟ پشتت و راحت می کنی بهم و همه چیو تموم می کنی ؟ مگه من می ذارم ؟

لبخندی نا خود آگاه روی لبم نشست ... ب*و*سه ای به سرم زد و گفت :

هیرا _ درسته ناراحتم ولی ... باعث نمیشه که ازت دست بکشم عزیزم .

من فداش شم که دلش انقدر مهربونه ... ببین راه خر کردنو ؟

ازش جدا شدم و با لبخند گفتم :

من _ خیلی خوب ، جلو بچه ها زشته !

خندید و گفت :

هیرا _ بله دقیقا الان که گوشاشون تیزه !

تیزه رو بلند و رو بهشون گفت که همه به تکاپو افتادن ... ای بیشورا داشتن گوش می کردن !

امیر داد زد :

امیر _ خیلی اَنید ... من نشنیدم ، یکی بیاد بهم بگه !

سایه هم گفت :

سایه _ ما هم نشنیدیم !

جوردن لبخند شیطنت باری زد و گفت :

جوردن _ بیاید اینجا تا بهتون بگم .

شونه ای بالا انداختم و نشستم روی تخته سنگی ... مشغول کنترل کردن قدرت محافظت کنندم بودم ... کم کم امیر هم اومد کمکم .

romangram.com | @romangram_com