#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_239
پسرک اومد سمتم و گفت :
پسر _ ژولین هستم ... گرگینه 949 ساله ! رئیس گروه سایرس ... ازدیدنت خوشحالیم بانوی جوان !
تمام مکالماتمون انگلیسی بود ... هیرا به سمتشون اومد و خودش و معرفی کرد ... و اون ها هم گفتن که هیرا رو سال هاست که می شناسن !
در طول این مدت کلبه رو بهشون نشون دادم و اونا همشون اطمینان دادن که کمکمون می کنن ! هیچ وقت فکرش و نمی کردم که گروه گرگینه ها به کمکمون بیاد ... واقعا از جانی و سپهر ممنونم !
دور هم نشستیم و من از نقشمون گفتم ! همشون حیرت زده نگاهم می کردن !
ژولین _ نقشه خیلی خوبی دارید ... مخصوصا با این موجودات عجیب و ماورایی ! اولین باره همچین چیزی و تو این همه قرن می بینیم !
سهراب با خنده گفت :
سهراب _ ورژن جدیده داداش !
خوبه ... انگلیسیشون خوب بود ... فقط سایه بود که می لنگید !
چند نفر خندیدن ولی گروه سایرس جدی نگاهش کردن که همه لال شدن به خصوص خوده سهراب !
رو کردم طرف ژولین و گفتم :
من _ احتمال اینکه جانی بخواد ما رو از طریق آب بکشه زیاده برای همین آرمان ، با نیروی خودش می تونه آب و کنترل کنه ... همین طور ساحره ها و سهراب می تونن جلوی آتش سوزی رو بگیرن !
ژولین سرش و تکون داد و گفت :
ژولین _ خیلی فکر به جایی هستش .
صدای متعجب آدام از پشت سرمون بلند شد :
آدام _ اینجا چه خبره ؟
همگی برگشتیم که از دیدن یه لشکر دیگه هنگ کردیم ... خدای من واقعا اینجا چه خبر بود ؟!؟
*****
به دختر جوانی که با اون قیافه آروم و ملایمش به من خیره شده بود ، زل زدم !
صدای رسا و زیباش گوشم و طنین داد :
romangram.com | @romangram_com