#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_206
در حالی که از ترس نفس نفس می زد گفت :
آرمان _ باشه .
سریع رفتم سوار ماشین شدم و پام وگذاشتم رو گاز و به سمت ماشین مدل بالا روندم ... اون با سرعت می رفت منم با سرعت ... پیچید توی خیابون ... بیشتر گاز دادم و تقریبا رسیدم کنارش ... بهش نگاه کردم ... گرگینه بود ، بیشتر گاز دادم و جلوش زدم روی ترمز !
پیاده شدم و رفتم سمتش ... با لبخند خیره شده بود به من ... هیچ کسی اون جا نبود به جز چند تا مغازه که خلوت بود و کسی هم حواسش نبود ... از ماشین کشیدمش بیرون و کوبوندمش به کاپوت ... غریدم تو صورتش :
من _ به اون رئیس عوضیت بگو ، داره با دم شیر بازی می کنه ... بهش بگو که تمام قدرت دخترش در وجود منه ... پس بدونه که چقدر می تونم خطرناک باشم !
و بعد سه چهارتا مشت محکم بهش زدم که گیج شد و بعد پرتش کردم روی زمین و با قدمهای بلند به سمت ماشینم رفتم و سوار شدم ... حرکت کردم و با سرعت از اون جا دور شدم ... از تو آیینه نظاره گرش بودم ... گرگینه تازه وارد !
دلم پیچ خورد برای همین سریع کنار خیابون نگه داشتم و در ماشین و باز کردم و تمام محتویات معدم که فقط خون بود و ریختم بیرون ! مردم چند نفری اومدن سمتم که با لبخند تایید کردم چیزیم نیست !
در ماشین و بستم و نفس عمیق کشیدم ... دلم بدجوری پیچ می خورد ... رگه های طلایی تو چشمم دوباره نمایان شده بود ... معلوم نبود چه اتفاقی داره برای من میفته ... سعی کردم نفس عمیق بکشم و به چیزی فکر نکنم ... فرمون و پیچوندم و دوباره حرکت کردم ...
وقتی رسیدم خونه بدنم خیلی خسته بود برای همین سریع بع داز تعویض لباس هجوم بردم سمت تخت و به خواب رفتم ... ولی این خواب متفاوت تر از هرخوابی بود ... یه خوابی که شاید برای من خوب بود یا بد ... قدم هام روی این زمین پر از شن تعجب آور بود ... به اطرافم نگاه کردم ... سرزمینی که مثل صحرا بود و کوه های بلند ... این جا مصر بود ! وایسادم ... با دیدن دخترکی سفید مو که از دور میومد دلم می خواست سریع تر از این خواب بیدار بشم ... باد تندی وزید و موهای من پخش شد توی هوا ... به لباس توی تنم خیره شدم ... لباسی به سبک مصری !
اون دخترک نزدیک و نزدیک تر می شد ... با اون نگاه نقره ای ... آهمانت !
به فاصله یک متری من وایساد ... دوتامون زل زده بودیم به چشم های هم ... لبخندش که همیشه روی اعصابم بود بازم روی لبش جا خوش کرده بود ... اما نگاه من سرد و بی تفاوت بود ..
من _ چرا به خوابم اومدی ؟ تو که مردی و توانایی این کار و نداری !
لبخندش عمق گرفت و گفت :
آهمانت _ تو الان جای منی ... جانشین من ... تمام و کمال قدرت من در اختیار توئه برای همین به راحتی تونستم به خوابت بیام ... فقط یک بار فرصت داشتم که اومدم !
این دفعه نوبت من بود که پوزخند بزنم .
من _ می دونی پدرت از شنیدن خبر مرگت چقدر عصبی شده ؟ وقتی که براش تعریف کردم با حقارت مردی ؟
اخماش در هم کشیده شد ... باد خیلی شدیدی اومد که شن ها از روی زمین بلند شدن و پخش شدن روی هوا ... ولی ما همچنان نگاه های نفرت انگیزمون به هم بود .
آهمانت _ اومدم بهت بگم که به هیچی دل خوش نکن ... من به پدرم رفتم ... اون از من زیرک تره !
پوزخندم دندون نما شد و گفتم :
romangram.com | @romangram_com