#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_205
آرمان _ نه ، فقط تو می دونی ... این و از تمرین هایی که آریزونا و میسن باهامون کردن فمیدیم !
دستی کشیدم روی صورتم و به فکر فرو رفتم ... چهارشنبه ... باهاشون کلاس داشتم ...
من _ ببینم سایه چهارشنبه کلاس داره ؟
آرمان _ نه !
لبخند بدجنسی نشست رو لبم و گفتم :
من _ بهتره کلاس چهارشنبمون و کنسل کنیم !
متعجب گفت :
آرمان _ چطور ؟
بلند شدم و کیفم و برداشتم ... قهومون و نخوردیم ... آرمان پشت سر من بلند شد و گفتم :
من _ چون باهاتون کار دارم !
و از کافه زدم بیرون ... با قدم های تند پشت سرم میومد ... دستم و کردم توجیب مانتوم و به حرفاش گوش سپردم :
آرمان _ ولی میشا ، این عجیب نمیشه که هم من و هم سهراب و تو غیبت داشته باشیم ؟
وایسادم و سریع برگشتم سمتش و آروم گفتم :
من _ اگه تو توانایی کنترل آب رو داری و همینطور سهراب توانایی کنترل آتیش و سایه هم سرعت بالایی ، باید این و بدونی که من و افرادم قدرت این و داریم که استخوناتون و مثل کندن گل از گلدون خورد کنیم و همینطور تمام قدرت و حتی ذهن و جسمتون رو هم کنترل کنیم ! مخصوصا من ... که قوی ترین موجود جهانم !
آب دهنش و قورت داد و دوباره به راهم ادامه دادم و اون پشت سرم ... درحالی که به مردم نگاه می کردم گفتم :
من _ ما خوناشاما و گرگینه ها شنوایی خیلی خیلی قوی و حتی سرعتی چند برابر یه جهنده رو داریم ... به خواب و ذهن نفوذ می کنیم و تمام کارها رو با دقت زیر نظر می گیریم ... برای همینه که خیلی از موجودات از خوناشام ها و گرگینه ها می ترسن !
از خیابون رد شدیم و به سمت ماشینم رفتم ... در ماشینم و باز کردم و قبل از اینکه سوار شم به آرمان که درمونده به من خیره شده بود نگاه کردم و گفتم :
من _ سهراب و سایه رو در جریان بذار !
خواستم سوار شم که صدای جیغ لاستیک ماشینی رو شنیدم و سریع با سرعت نور آرمان و کشیدم ... آرمان که جا خورده بود از این حرکتم هول شد و افتاد روی زمین ... ولی من نفس زنان به ماشین مدل بالایی که قصد زدن به آرمان و داشت خیره شدم ... می دونستم هرکی که هست از طرف جانیه ... رو کردم طرف آرمان و بی توجه به هیاهوی مردم گفتم :
من _ بهتره زنگ بزنی به میسن تا بیاد اینجا و مراقبت باشه ... من باید این مرد و بشناسم !
romangram.com | @romangram_com