#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_204


جانی _ سلام میشای عزیز ، می دونم الان متعجب و البته عصبی هستی از این که داری صدای من و می شنوی ولی این و بدون که من خیلی خوشحالم از اینکه مزاحمت میشم تا بهت بگم که مثل سایه روی زندگیتم ... دوستت دارم بای !

متعجب خیره شده بودم به تلفن ... مطمئنم هیرا نشنیده ... چون درحال تمرینه این و از صدای شمردناش فهمیدم ... اون الان تمرکزش روی تمرینشه !

به سمت تلفن رفتم و گوشی رو برداشتم و بهش خیره شدم ... نگاه و لبخند روی لبم بدجنس شد و گفتم :

من _ زیاد مطمئن نباش جانی ، شاید من یه سایه مرگ روی زندگی تو باشم !

*****

نشستم پشت میز و دست به سینه خیره شدم به آرمان ... آب دهنش و قورت داد ... پاهام و تکون دادم و گفتم :

من _ دستات می لرزه ... مدام آب دهنت و قورت میدی و عرق سرد کردی ... چته ؟!؟

از دقت های من متعجب شد و بالاخره زبون باز کرد :

آرمان _ چند وقت پیش که حموم بودم ، متوجه یه چیزی شدم !

ابروم و فرستادم بالا و کنجکاو پرسیدم :

من _ چه چیزی ؟

نگاهی به دور و برش کرد و گفت :

آرمان _ می خواستم ببینم می تونم فشار آب و زیاد کنم یا نه که من ، من تونستم تا سقف حموم و پر آب کنم ... من حتی توانایی کنترل دریا یا اقیانوس رو هم دارم !

متعجب بهش خیره شدم ... گارسون قهوه رو گذاشت روی میز و رفت ولی من همچنان توی بهت بودم ... با شنیدن صداش دوباره نگاهش کردم .

آرمان _ همیشه فکر می کردم قدرت سهراب از من بیشتره ... اون می تونه یه خونه یا حتی یه محله رو به آتیش بکشه و من قدرت خاموش کردنشون رو دارم !

و حتی سایه می تونه به هرجایی که فکر کنه بره !

دستم و تو هم گره زدم و گفتم :

من _ این موضوع ها رو به کسی دیگه که نگفتید ؟

سرش و تند تند تکون داد و گفت :


romangram.com | @romangram_com