#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_203
من _ بله ؟
نفسش و فرستاد بیرون و بی توجه به اخم غلیظ هیرا گفت :
آرمان _ راجب به یه موضوعی باید باهاتون حرف بزنم !
نیم نگاهی به هیرا انداختم ... خون خونش و می خورد .
من _ بهتره برای بعدا ! خداحافظ
و بعد رفتم داخل و هیرا پشت سرم وارد شد و در و محکم به روی صورت مات زده آرمان بست !
تا وارد خونه شدیم عصبی گفت :
هیرا _ من آخر خون این و می ریزم !
لبم و گزیدم که عصبی تر گفت :
هیرا _ لبت و اونجوری نکن !
کلا لبام و فرستادم داخل دهنم و با سرعت به سمت اتاقمون رفتم ... سگ شده بچم ! لباسام و در آوردم و یه روبدوشامبر تنم کردم ... درحالی که بندش و می بستم رفتم سمت آیینه و زل زدم به خودم ! چشمام طلایی شده بود ... به پنجره نگاه کردم ... ماه کامل نبود ... یعنی سه یا چهارشب دیگه مونده بود به کامل شدن ! دوباره به خودم خیره شدم ... رنگ قرمز و طلایی با هم ترکیب شده بود و رگای
چشمام ورم کرد ... سریع چشمام و بستم و دستم و تکیه دادم به دِراوِر ... توی ذهنم شلوغ شده بود ... دنبال چیزی می گشتم که انگار خودش من و فرا خونده بود ! بالاخره پیداش کردم ، کلبه ای وسط جنگل ... آدمای توش ... از دیدن جانی متعجب نشدم چون قبلا امیر بهم گفته بود ولی با دیدن طاهری تعجب کردم ... چون رو به روی جانی نشسته بود و خونش و روی آتیش می ریخت ! اون آتیش هر لحظه شعله ور تر می شد ... با صدای تق ذهنم پاک شد و سریع چشمام و باز کردم ! برگشتم و به هیرا که به من زل زده بود خیره شدم
من _ اتفاقی افتاده ؟
دست به سینه شد و گفت :
هیرا _ من باید از تو بپرسم ! چت شده بود ؟
خودم و زدم به اون راه و گفتم :
من _ دلم یکم درد گرفته بود برای همین خم شدم !
با چشمای ریز نگاهم کرد ... خوب هر احمقی بود حرفم و باور نمی کرد ولی خداروشکر بیخیال شد و رفت نشست روی تخت و درحالی که پیرهنش و در میاورد گفت :
هیرا _ خودت و تغذیه کن ، رگای دور چشمت باد کرده !
دستم و کشیدم به دور چشمم ، سرم و تکون دادم و رفتم از اتاق بیرون ... یه راست به سمت یخچال کوچیک رفتم و کیسه خون و برداشتم و مشغول خوردن شدم ... صدای دینگ دینگ تلفن بلند شد ... از آشپزخونه بیرون اومدم که رفت روی پیغام گیر و بعد صدای ... چـی ؟
romangram.com | @romangram_com