#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_202
تینا هم که کنار رونالد نشسته بود گفت :
تینا _ راست میگه ؟ مگه چیه ؟
هیچی نگفتم که دیوید با لحن آرومی گفت :
دیوید _ برای ما گرگینه و خوناشام ها بچه دار شدن یعنی مرگ ... البته بعد از قرن ها !
سریع بلند شدم و گفتم :
من _ خودتون دارید می گید بعد از قرن ها ... هیچ اطمینانی نیست که مرگ حتمیه تو این ماجرا ! هست ؟
همه سکوت کردن ... آرمان سرش و انداخته بود پایین و دست به سینه به فرش خیره شده بود ... سایه اومد سمتم و گفت :
سایه _ امیدوارم برات خطری نداشته باشه !
دستم و گذاشتم روی شکمم و گفتم :
من _ باورتون نمیشه چه حس قشنگیه !
الیزا که انگار دلش پر بود گفت :
الیزا _ حق با میشائه ... منم جای اون بودم همچین کاری می کردم ...
نگاهم به نگاه اشکی الیزا نشست ... می دونستم که اون الان با تمام وجود دلش می خواست جای من باشه ... جیم سریع به سمتش رفت و بغلش کرد .
با لبخند به سمت کیفم رفتم و برش داشتم ... هیرا فهمید و اومد سمتم و رو کردم سمت بچه ها و گفتم :
من _ ما داریم میریم ، به حرفامون فکر کنید ... من و هیرا ریسکش و پذیرفتیم !
و بعد با قدم های آروم اونجا رو ترک کردیم ... شاید بهتره این اتفاق بیفته ... شاید خیلی از گروه های خوناشام و گرگینه هم جرات پیدا کنن و بچه دار بشن !
در خونه رو باز کردیم و خواستم وارد شم که با صدای آرمان متعجب برگشتم و پشت سرم و نگاه کردم :
آرمان _ استاد ؟
ابروهام رفت بالا و گفتم :
romangram.com | @romangram_com