#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_201
کم کم همشون قیافه وحشت زده ای به خودشون گرفتن و من به سختی نگاه ازشون گرفتم !
رها سریع به سمتم اومد و بغلم کرد و ماچ و ب*و*سه ... لبخند زدم و گفتم :
من _ مرسی عشقم .
همه دوباره دست زدن و بعد از تبریک گفتن به من کیک بریده شد !
******
در حالی که پاهام و تکون می دادم به بچه ها هم خیره شده بودم .
آدام عصبی راه می رفت و دستش و روی لبش می کشید ... جوردن و ریکی هم
دست به سینه با اخم به زمین خیره شده بودن ... بقیه هم آروم با اخم به من نگاه می کردن !
یهو آدام وایساد و داد زد :
آدام _ شما می دونید چیکار کردید ؟
هیرا تکیش و از ستون وسط خونه برداشت و گفت :
هیرا _ چرا شلوغش می کنی ؟ کاریه که شده !
آدام نگاه عصبیش به سمت من کشیده شد و گفت :
آدام _ ممکنه به کشتنت بده لعنتی !
جدی نگاهش کردم و با لحن آرومی گفتم :
من _ خودم پذیرفتمش آدام !
یهو ریکی از روی مبل اومد پایین و گفت :
ریکی _ عه عه عه ... امیر و رونالد هم می دونستن و حرف نمی زدن !
سهراب که از مکالمه و جر و بحث ما کلافه شده بود گفت :
سهراب _ مگه چه ایرادی داره ؟
romangram.com | @romangram_com