#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_207
من _ و من از شما دوتا !
از عصبـانیت نعـره ای کشید که لبخندم پررنگ تر شد و با لحن بدتری گفتم :
من _ باید بیدار شم آهمانت ... این فرصت و می خوام با تمام بی رحمی ازت بگیرم !
دستش به سمتم کشیده شد و صدای بلندش که فریاد می زد نـــــه توی خوابم تاریک و تاریک تر شد و من از خواب بیدار شدم .
نفس عمیقی کشیدم و به زمین زل زدم ... من قوی ام ... من خیلی قوی ام !
آره ... بلند شدم و عصبی کوبیدم به تخت ... مچاله شد ... نفس های عصبیم و فرستادم بیرون ... شاید بهتره یکمی با تمرین بوکس خودم و خالی کنم .
از اتاق بیرون اومدم و به سمت اتاق تمرینمون رفتم ... شاید خیلی وقته که به این اتاق سر نزدم ... جلوی کیسه بوکس وایسادم ... با یاد خوابم اشک هام روون شد ... با یاد بچم هق هقم در اومد و با یاد جانی لعنتی و حرفاش زار زدنم جاشون و گرفت ... با عصبانیت محکم می زدم به کیسه بوکس ، جوری که می چسبید به سقف و صدای بدی ایجاد می کرد ...
انقدر زدم که خسته شدم و روی زمین نشستم ... اینجوری نمی تونستم ادامه بدم ... وزن من هرروز بیشتر و بیشتر می شد ... شکمم انگار که به ماه بارداری بزرگ نمی شد و به تعداد روز ها بود ... دراز کشیدم روی زمین و با چشای اشکی زل زدم به سقف ... باید تصمیمم و نهایی کنم ، مرگ یه بار شیون هم یک بار !
از فکری که توی سرم بود استفاده کردم و سریع بلند شدم و از اتاق زدم بیرون , ؛ به سمت گوشیم رفتم و شماره امیر و گرفتم .
*****
دکمه اتصال و زدم و گفتم :
من _ سلام آقای شکوهی !
صدای معترض شکوهی رو پشت تلفن شنیدم :
شکوهی _ خانوم فرهمند ؟ چرا امروز تشریف نیاوردید ؟
دستم و کشیدم روی میز چوبی و گفتم :
من _ من واقعا متاسفم آقای شکوهی ، امروز قصد اومدن داشتم ولی صبح زود یه اتفاق خیلی بدی برای من افتاد که واقعا مجبور شدم نیام ... انقدر هم سرم شلوغ بود که وقت نشد باهاتون تماس بگیرم .
انگار که قانع شد با لحن آرومی گفت :
شکوهی _ خیلی خوب خانوم فرهمند ... ان شاءالله که خیره !
من _ متشکرم ... بازم متاسفم ان شاءالله جبران می کنم .
سریع گفت :
romangram.com | @romangram_com