#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_194


سایه _ چه اتفاقی افتاده ؟

دستم و گذاشتم روی دلم و نشستم روی زمین ... تمام ذهن و فکرم پیش اون آشغال بود .

با شنیدن صدای آرمان سرم و بلند کردم

آرمان _ میشا ؟ میشا ؟

با اخم نگاهش کردم ... صد دفعه با رفتارام بهش فهمونده بودم که بدم میاد باهام صمیمی باشه .

انگار فهمید منظورم و که نگاهش و انداخت پایین و گفت :

آرمان _ ببخشید ، من و سهراب میریم دنبالش

سریع خفتش کردم و چسبوندمش به دیوار ... بدنش داغ کرده بود

قیافم تغییر کرد و فریاد زدم :

من _ فکر کردید اون انقدر احمقه که وایسه و شما برید دنبالش ؟

سایه که انگار از من ترسیده بود اومد سریع نزدیکم و گفت :

سایه _ حق با استاده ! جانی یه آدم فوق العاده زرنگه

خندیدم ، بلند و عصبی و بعد زل زدم به سایه ؛ اینا هیچی از دنیای ما نمی دونن .

دستم و از روی شونه ی آرمان برداشتم و برگشتم تو اتاق .

نشستم روی صندلی و نفس عمیق کشیدم ... به یه نقطه نامعلوم خیره شدم

جانی بی نهایت شبیه به آهمانته ، البته باید بگم آهمانت شبیه پدرش بود .

حضور بچه ها رو بالا سرم احساس می کردم ؛ سرم و بلند کردم و نگاهشون کردم

غمگین به قیافه ناراحت من خیره شده بودن !

لبخند تلخی زدم و گفتم :


romangram.com | @romangram_com