#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_195

من _ بهتره برید خونتون ! این آخرین زنگمون بود .

و بعد خودم بلند شدم و بعد از برداشتن کیفم ، از اتاق بیرون رفتم .

نمی دونم فاصله سالن تا پارکینگ چقدر گذشت و تموم کردم ، فقط می دونم که وقتی داخل ماشینم نشستم ، سردی تمام بدنم و فرا گرفت .

بیخیالش شدم و از دانشگاه زدم بیرون ، می خواستم زودتر برسم تا برای مهمونی شایان و رها آماده بشم .

وارد خونه که شدم فهمیدم هیرا اومده ؛ روی لبای سردم خنده میارم ، نه نباید کم بیارم ( :| )

با همون خنده ای که سعی می کردم حفظش کنم داد زدم :

من _ سلام عــرض شد آقا !

با حوله از راه پله ها اومد پایین و دست به سینه تکیه داد به میله ها و گفت :

هیرا _ علیک سلام خانوم !

رفتم سمتش و گونش و ب*و*سیدم و بعد عجله ای به سمت بالا رفتم و گفتم :

من _ من برم حموم ... زودی میام بیرون ، به بچه ها زنگ بزن بگو حاضر شن .

وارد اتاق شدم که صداش و شنیدم :

هیرا _ چشم بانو .

قلبم لرزید ... مثل همیشه ! با لبخندی که قصد موندن روی لبم و داشت وارد حموم شدم ، تمام مدت زیر دوش سعی کردم با بچم حرف بزنم و اصلا به اتفاقایی که امروز افتاد فکر نکنم .

سریع یه دوش گرفتم و از حموم زدم بیرون ... حوله رو قشنگ بستم و رفتم سمت

آیینه ... برس و سشوآر و برداشتم و مشغول شدم ... یه ربعی طول کشید و بعد کرم نرم کننده رو برداشتم و به دست و صورتم مالیدم ... با همون وضع نشستم روی صندلی و مشغول آرایش کردن شدم .

کرم پودرو خط چشم ملایم و ریمل و رژگونه آجری و در آخر رژ قهوه ای روشن ، همه چی تکمیل شده بود .

هیرا وارد اتاق شد و بهش لبخند زدم ... لباساش و تنش کرده بود و آماده نشست

روی تخت ... سریع به سمت کمد رفتم و مشغول گشتن لباس شدم ... لباس قهوه ای سوخته بلند و چین چینم و با لباس آبی بلند و نه تنگ و نه گشاد و بیرون کشیدم و رو به هیرا گرفتم و گفتم :

من _ کدوم به نظرت ؟

romangram.com | @romangram_com