#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_193

برگشتم که هیــن ! پاهام از زمین فاصله گرفته بود ... دستای قدرتمندی دور گلوم و محاصره کرده بود ... سعی کردم موقعیتم و درک کنم ...

درحالی که نفس کم آورده بودم به شخصی که داشت خفم می کرد نگاه کردم !

مردی خوش پوش و زیبا که بی نهایت چشماش و من و یادآهمانت می انداخت و لبخند کثیفش هزار برابر شک من و به یقین تبدیل می کرد که این " جانیه " !

با تمام قدرتی که داشتم دستم و گذاشتم روگلوش ... ناخنام فرو رفت توی گردنش برای همین انرژیم و به دست آوردم و پرتش کردم اون ور ... اکسیژن و با تمام وجود کشیدم تو بدنم و بعد به سمتش حمله ور شدم ... بلندش کردم و کوبیدمش به دیوار ؛ انگار فراموش کرده بودم که اینجا دانشگاهه .

بلند شد و خون تودهنش و تف کرد بیرون و با خنده گفت :

جانی _ نه خوشم اومد ، زورت خیلی زیاده !

عصبی گفتم :

من _ اینجا چی کار می کنی عوضی ؟

کتش و درست کرد و ایستاد و با لبخند حال بهم زنش نگاهم کرد ... از چیزی که فکر می کردم جوون تره .

جانی _ اوه هیچ وقت فکر نمی کردم یه دختر ایرانی انقدر زیبا باشه !

اومد سمتم و نگاهم کرد

جانی _ هیرا لیاقت تو رو نداره ، با من باش !

غریدم و پرتش کردم ته اتاق ... در باز شد و آرمان و سهراب نمایان شدن

جانی با دیدن اونا خنده بلندی کرد و یهو با سرعت از پنجره پرید پایین و رفت

داد زدم :

من _ سایه رو صدا کنید و همراهم بیــاید !

و خودم با سرعت از پنجره رفتم بیرون ... کاش هیچکس هیچی نمی فهمید

بوش و استشمام می کردم و با سرعت به این ور و اون ور می رفتم ... خبری نبود فقط بوش بود که حس می کردم .

کلافه به این ور و اون ور نگاه می کردم ... عوضیه روانی .

سایه با سرعت به سمتم اومد و گفت :

romangram.com | @romangram_com