#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_173
زد توی پیشونیش و گفت :
هیرا _ وای که یه جلسه مهم دارم
شالی که داشتم سرم می کردم و وسط راه نگه داشتم و بهش نگاه کردم و گفتم :
من _ خوبه بهت گفته بودم ... اه
کلافه شال وانداختم روی تخت ... نگاه سنگینش و حس می کردم
هیرا _ این روزا چته ؟ کلافه ای ... عصبی هستی ... همش دعوا داری .
دستم و گذاشتم روی سرم و گفتم :
من _ معذرت می خوام خوب ؟
کیفش و پرت کرد اون ور و دستش رو زد به کمرش
هیرا _ بابت جانی نگرانی ؟ میشا عزیزم من جانی رو دیدم و می شناسم
تیز نگاهش کردم
من _ چطور جانی رو می شناسی وقتی که هزاران سال بعد از ناپدید شدنش به دنیا اومدی ؟
خیره نگاهم کرد و بعد به تخت زل زد
هیرا _ جانی رو قبلا ملاقات کردم ... وقتی که دست رد به عشق دخترش زدم
اون موقع بود که اومد با من بجنگه ولی ترسو بود ... از دخترش می ترسید و دوباره ناپدید شد ... دخترش و دوست داشت و داره ولی بزدل و ترسوئه !
متعجب بهش خیره شدم ... قطره اشکی از چشمم فرو ریخت ، بی دلیل نیاز داشتم
به گریه کردن ... نگاهش طرفم چرخید و نگران شد ... سریع به سمتم اومد و بغلم کرد ... پسش زدم و گفتم :
من _ بو میدی
خندید ... دماغم و بالا کشیدم و گفتم :
من _ جلست و واگذار کن به آدام یا رونالد
romangram.com | @romangram_com