#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_174
یکمی نگاهم کرد بعد لبخند مهربونی زد و گفت :
هیرا _ از دست تو ... چشم
این بود راه خر کردن مردان ! با دوقطره اشک ( خانوما 5 تومن شد شماره کارت می دم واریز شه خواهشا ... والا هی دارم آموزش رایگان براتون می ذارم ، مرسی اه )
شالم و سرم کردم و درستش کردم ... بچم تکون خورد واز درد خم شدم ...
هیرا اومد داخل اتاق و موبایلش و گذاشت توجیب کتش و بانگرانی سمتم
دویید و گفت :
هیرا _ خوبی ؟
لبخند زدم و گفتم :
من _ تکون خورد
و بعد رگای دور چشمام باد کردن ... دندونای نیشم روی لبم احساس می شد و ناخنای بلندم توی دست هیرا !
هیرا _ تشنه ای !
روم و برگردوندم و گفتم :
من _ خیلی !
دستش از دستم جدا شد ... روم و برگردوندم که با بطری شیشه ای مواجه شدم
متعجب نگاهش کردم که ابروش و انداخت بالا ... نه بابا سرعت نورش از منم بیشتره ...بطری رو ازش گرفتم و درش و باز کردم و سر کشیدم .
هیرا _ از کار دیروزت توی بیمارستان شنیدم !
بطری رو از لبم جدا کردم و گفتم :
من _ امیر فضول و بی خاصیت بهت خبر داده دیگه
دستش و گذاشت روی شونه هام و جدی گفت :
romangram.com | @romangram_com