#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_172
به حالت قهر بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم و شروع به آماده کردن غذا
شدم ولی لبخندی روی لبم بود ... ولی طولی نکشید چون دوباره حرفای جانی توی ذهنم پیچید :
( تو می تونی دیگه با هیرا کاری نداشته باشی اگه بیای پیش من از خون دخترم می گذرم و برای همیشه خوشبختت می کنم )
ظرفا رو کوبوندم روی میز که متوجه هیرا شدم که لباسش و عوض کرده متعجب
بهم نگاه می کنه
هیرا _ میشا ؟ بهت برخورد ؟ ببخشید عزیزم
نشستم روی صندلی و گفتم :
من _ نه نه ... یه لحظه به فکر جانی افتادم که توایرانه عصبی شدم
هیرا _ چی شد که فکر جانی افتادی ؟
اه ... اصلا حواسم نبود ... هیرا زیرکه ... دستم و از روی پیشونیم برداشتم و گفتم :
من _ من 24 ساعته تو فکر اینم که این لعنتی تواین مملکت داره چه غلطی می کنه ؟ داره خون کیو می ریزه ؟ تمام اینا شده فکر شبانه روزم
خیلی ریلکس نشست پشت میز و گفت :
هیرا _ من جانی رو می شناسم ، از دخترش بزدل تره ... حالا بهتره غذات و بخوری و خودت و تقویت کنی
نفسم و محکم فرستادم بیرون ، کاش می فهمید نگرانی من چیه
شروع کردم به خوردن غذا ... اشتهام خیلی زیاد شده بود ... هیرا همراه با خوردن خودش به من هم با ذوق نگاه می کرد
شب توی تخت خواب تمام و کمال فکرم پیش جانی بود و حرفای کثیفش !
اعصابم خیلی خیلی داغون بود .
صبح که از خواب بیدار شدم زود به هیرا گفتم :
من _ هیرا ؟ باید بریم بیمارستان ها
romangram.com | @romangram_com