#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_148


دنیاست ! امیر ... امیر من یه موجود زنده توشکمم دارم برام هم فرقی نداره خوناشام باشه یا گرگ مهم اینه که این موجود بچه منه ... درک کن خواهشا .

با دستش روی میز ضرب گرفت و گفت :

امیر _ نمی تونم درک کنم ... من به عنوان یه ساحره نمی تونم بهت اجازه بدم

چون عواقبش و می دونم .

باالتماس گفتم :

من _ امیر من سه ماهمه ... بی انصافیه ... تورو خدا کمکم کن

دوتا دستاش و کرد لای موهاش و سرش و گذاشت روی میز ... قهوم و برداشتم

و سر کشیدم ... به امیر زل زدم ... بادستش داشت سرش و می خاروند !

وقتی کلافه می شد همچین کاری می کرد ، یهو سرش و بلند کرد و گفت :

امیر _ ببینم تا الان تشنگیت درچه حدی بوده ؟

باتعجب گفتم :

من _ برای چی ؟

سریع گفت :

امیر _ بگو

لبم و تر کردم و گفتم :

من _ خیلی بیشتر از قبل حتی از دوران اوایل خوناشامیم هم بیشتر !

لبش و گاز گرفت و گفت :

امیر _ باید ببینم می تونم وردی چیزی بخونم ... باید یه سر به این کتابام

بزنم فقط ، میشا خودت و تو بد هَچَلی انداختی .


romangram.com | @romangram_com