#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_147

من _ امیر ... من ... من باردارم !

با دادی که زد افرادی که توی کافه بودن بد نگاهمون کردن

امیر _ چــــی ؟

لبخندی رو به جمع زدم و معذرت خواهی کردم ... صداش و آروم کرد و گفت :

امیر _ معلوم هست چی میگی ؟

با حرص گفتم :

من _ صدات و بنداز امیر ... درسته خیلی اتفاق عجیبیه ولی اتفاقه دیگه افتاده

دستش و کرد لای موهاش و گفت :

امیر _ میشا می فهمی خودت ؟ به جز اون بچه می دونی چه صدماتی به خودت می زنه ... می دونی بیشتر از قبل تشنه خون میشی ؟

سرم و تکون دادم و کلافه گفتم :

من _ من همه اینا رو می دونم امیر ... برای همین اومدم تا باهات مشورت کنم

و کمک بگیرم .

نگاهی به بیرون از شیشه انداخت و گفت :

امیر _ هیرا هم می دونه ؟

من _ آره ، می دونه

سکوت کرد و بعد باصدایی که نگرانی کاملا توش مشهود بود گفت :

امیر _ تونباید نگهش داری

کلافه گفتم :

من _ نمی تونم لعنتی ... اصلا ... اصلا دست خودم نیست ... از شنیدن اسم

انداختن بچه هم می لرزم ... من الان احساسی دارم که بالاترین احساس خوشبختی

romangram.com | @romangram_com