#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_146
امیر _ چیزی شده ؟
هم قدمم شدو بهم نگاه کرد
من _ ماجرای طلسم و فهمیدم ... بچه ها درچه حالین ؟
نفسش و فرستاد بیرون و گفت :
امیر _ من که می دونم می خواستی چیزدیگه ای بگی چرا می پیچونی ؟
هیچی دیشب تبدیل شدن ... طلسم قوی جانی شکسته شده اما عجیب اینه
که همشون بعد از تبدیل درد بدی توی بدناشونه !
راست می گفت ... منم بدنم خیلی درد می کرد انگار کوفته بود بدنم
رسیدیم به خیابون و رفتم توپیاده روی خلوت ... سر ظهر بود و کسی آن چنان
توخیابون نبود .
من _ امیر می خوام راجب یه موضوع باهات حرف بزنم که فوق العاده هم به کمکت نیاز دارم .
دوباره نگاهم کرد و گفت :
امیر _خیلی داری نگرانم می کنی بیشور
وارد کافه کوچیکی که نزدیکمون بود شدم و رفتم سریکی از میز ها نشستم
امیر هم کولش و گذاشت رومیز و نشست ...
امیر _ بنال زودتر
دستم و برای کافه چی بلند کردم و سفارش دوتا قهوه و شکلات دادم
یکمی تردید داشتم برای گفتن این موضوع به امیر ... از یه طرف هم خجالت می کشیدم ... بالاخره امیر هم یکی از بهترین دوستام بود و جای برادرم
کافه چی بعد از آوردن قهوه رفت و درحالی که به بخار قهوه خیره شده بودم گفتم :
romangram.com | @romangram_com