#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_145
صدای زنگ گوشیم از طبقه بالا به گوش می رسید ... حوصله نداشتم بلند بشم
و برم جواب بدم ... شیشه رو برداشتم و خون و ریختم داخل یه لیوان
شروع کردم به خوردن ... باید یه کاری می کردم ... نمی شد اینقدر خون مصرف کرد ... چی کار ؟ من دیگه چی کار می تونستم بکنم ؟ کلافه بلند شدم و به سمت
اتاق خوابمون رفتم عصبی در کمدو باز کردم و مانتوی آبی آسمونیم و پرت کردم
روی تخت و یه شلوار لی همرنگ خودشم درآوردم و یه شال مشکی !
همه رو تنم کردم و بعد از زدن یه ریمل و رژ کیفم و برداشتم و از خونه زدم بیرون
ماشین هیرا توپارکینگ بود مثل اینکه پیاده رفته ... در خونه رو باز کردم و تق
کوبیدمش به هم ! امیر و دیدم که با آریزونا در حالی که بار دستشونه میان و می خندن !
رفتم سمتشون و با لبخند گفتم :
من _ علیک سلام ... به به ... به به بهتر .
امیر زیر لب گفت :
امیر _خفه
من _ امیری ؟
آریزونا که سرخ شده بود از خنده بارهارو از امیر گرفت و گفت :
آریزونا _ من میرم تو ... خداحافظ میشا جونم
لبخندم عمق گرفت و گفت :
من _ خداحافظ عزیزم
و درو بست ... امیر عصبی نگاهم کرد ... شونم و انداختم بالا و گفتم :
من _ راه بیفت که کارت دارم
و راه افتادم ... باشک دنبالم اومد و گفت :
romangram.com | @romangram_com