#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_149
سرم و تکون دادم و گفتم :
من _ می دونم ، می دونم .
قهوش و که حالا سرد شده بود سر کشید و بلند شد
امیر _ فعلا بلند شو بریم پیش بچه ها
سرم و تکون دادم و بلند شدم ... شونه به شونش حرکت می کردم یکمی
شرمم می شد که توی چشماش نگاه کنم !
وارد خونه که شدیم سریع سارا بغلم کرد ... رنگ به رو نداشت ... دستم و گذاشتم
روصورتش و رو به زک گفتم :
من _ چش شده ؟
دستش و کرد لای موهاش و گفت :
زک _ نمی دونم باور کن که نمی دونم ... دیشب که تبدیل شدیم وقتی صبح
بیدار شد هرچی که خورده بود و بالا آورد ... انگار که مسموم شده بود
داد زدم :
من _ چــــی ؟!؟
سارا دستش و گذاشت روی پیشونیش و نشست روی مبل ... سریع رفتم سمتش و گفتم :
من _ نگو که از انسان تغذیه کردی ؟
سرش و انداخت پایین ... ضربان قلبم تند شده بود ... دلم پیچ می خورد
من _ وای نه ... وای نه سارا تو چت شده بود دختر ؟
آدام که روی راه پله ها نشسته بود گفت :
آدام _ ماهم همین و موندیم ... دیشب کنترلش و از دست داده بوده و به یک انسان حمله کرد
romangram.com | @romangram_com