#می_گل(جلد_دوم)_پارت_289
عروسی...خودش رو تو بغل شهروز جا کرد...انگشتش رو روی گردنبند شهروز کشید و گفت:دوستت دارم...-منم
عزیزم!!!-میای گذشته رو فراموش کنیم؟؟-من خیلی وقته فراموش کردم...تو هم فراموش کن!!!-تنهام نذار....-تو
هم!!!دفتر رو سوزوندم-دفتر چی رو؟؟-همونی که خونده بودی..بعدم گریه کرده بودی همه صفحه هاش خیس شده
بود!!!می گل تازه یادش اومد اون شب دفتر رو روی تخت رها کرده بود!!!-خوب کردی...تو که دیگه زنده
ای...نیستی؟؟؟شهروز موهای میگل رو بویید و بوسید و زمزمه کرد:بخواب گل من!!! 5روز بعد وقتی شهریار
برگشت خونه....صبح طبق عادت همیشگیش از تخت بیرون اومد...وقتی دید کسی بیدار نیست..به سمت اتاق می گل
رفت تا ازش بخواد بهش صبحانه بده...میدونست جمعه است و از مهد خبری نیست..اما وقتی دید می گل نیست..با
ترس از اینکه می گل رفته باشه به سمت اتاق شهروز رفت...در رو باز کرد و با دیدن می گل تو تخت شهروز عصبانی
داد زد:باباااا!!!!شهروز بلند شد نشست....سعی کرد پتو از روی می گل کنار نره...همین که خودش بدون بلوز خوابیده
بود برای منحرف شدن ذهن شهریار کافی بود!-بابایی چرا در نزدی؟؟؟شهریار در حالی که سعی میکرد بغضش
نترکه نگاهش رو چند باری بین می گل و شهروز چرخوند و بعد با حالت قهر رفت تو هال و روی مبل کز
کرد!شهریار تند تند بلوز پوشید و در جواب می گل که تا ان موقع خودش رو به خواب زده بود و از ترسش چشم باز
نکرده بود و پرسیده بود:چی شد؟؟گفت:نمیدونم..-بابایی..شهریار چی شده؟؟-برو..تو دیگه من و دوست نداری..-
کی گفته؟؟؟-من..من میگم...-چرا اینطوری فکر میکنی؟؟؟من عاشق تو ام!!-نیستی...اگر بودی میزاشتی منم پیشت
بخوابم..تو فقط مامان و دوست داری...-نه!!!-آره..آره....اگر من و دوست داری چرا نمیزاری من پیشت بخوابم..اما
میزاری مامان پیشت بخوابه؟-خب...آخه...مامان باباها باید پیش هم بخوابن!!!-دروغ نگو...پس چرا تا الان مامان تو
اتاق خودش بود؟؟؟-ها؟؟تا الان؟؟؟آها...چون عروسی نگرفته بودیم!!!-با منم عروسی میگرفتین که منم پیشتون
romangram.com | @romangram_com