#می_گل(جلد_دوم)_پارت_278

نمیکنم!!..!وای...خیلی خبرخوبی بود....خیلی خوشحالم کردی....انشالله قدمش پر خیر و برکت
باشه..تبریک..تبریک..هزار تا تبریک!..!!قربانت خدا نگهدار!!! شهروز گوشی و گذاشت...هم می گل و هم شهریار
سراپا گوش بودن تا ببینن شهروز چی میگه!!! -یه خبر دست اول و توپ!!! سکوت هر دو یعنی کاملا آماده ان تا
بشنون!! -بهار داره مامان میشه!!! می گل با هیجان فریاد زد:دروغ میگی!! -نه بابا دروغم چیه؟؟ شهریار به سمت
شهروز اومد و پرسید:راست میگی بابا؟؟؟ -آره بابایی!!! بعد از این تایید شهریار به هوا پرید..اخ جون..خدا دعام و
قبول کرد..خاله همش میگفت دعا کن خدا به منم یه شهریار بده..خدایا تو دعام و شنیدی؟؟؟!!! از شادی و چرخ زدن
شهریار می گل و شهروز هر دو به وجد اومدن...هر دو برنامه کنسرت رو فراموش کرده بودن که تلفن زنگ خورد!!!
شهروز گوشی رو جواب داد -بله؟...سلام سعید جان...جانم؟؟؟نه عزیزم..مزاحمت نمیشیم..چیز خاصی نیست...خیلی
واجب نیست!!! هر چند که حس میکرد خیلی دوست داره با می گل به این کنسرت بره..اما مجبور بود اینطوری
وانمود کنه!!! -نه بابا...چه کاریه...بهار با این وضعیتش.....تو نمیتونی...خیلی خب..باشه...باشه...ساعت 6و نیم
میارمش...مراقب خودتون باشید..!!! می گل:چی شد؟؟ -بهار گفته میرم نگهش میدارم..دلم براش تنگ شده....سعید
میگه استراحت مطلقه براش بده..اگر میشه شهریار رو بیارید اینجا!!! شهریار به هوا پرید:آخ جون..خونه خاله
بهار..ایول!! کلمه آخر اخمهای گره خورده شهروز رو به دنبال داشت!! -این چه طرز حرف زدنه؟؟ -ببخشید!! -
ببخشید لازم نیست..تکرارش نکن!! -چشم!!! ***************** از بین جمعیت به سرعت گذشتن...دست
می گل تو دستهای قوی شهروز مثل موم بود....اینقدر از لمس این دستهای بزرگ و مردونه و قوی لذت میبرد که 4 7
متوجه نبود به سمت پشت ساختمون میرن!!!وقتی متوجه موقعیتش شد که مردی که لباس فرم پوشیده بود تعظیمی
کرد و گفت:خوش امدید بفرمایید!!! وارد سالن شدن...تعداد معدودی تماشاگر نشسته بودن..که تعدادیشون با دیدن

romangram.com | @romangram_com