#می_گل(جلد_اول)_پارت_732

-پس يادته؟

-چي و؟اينکه دو روز تا پايات صيغه امون مونده؟

-اوهوم!!!

-ديوونه!!!هر ثانيه اش که ميگذره ميخوام دق کنم!!!

همين براي مي گل کافي بود..پس فراموش نشده بود...سکوت کرد..توقع داشت شهروز چيزي بگه..اما شهروز هم سکوت کرد...

-مي گل!!!!

مي گل برگشت شهروز از اسب پياده شده بود.

-چرا پياده شدي؟

-تو هم پياده شو!

مي گل ماهرانه پياده شد..شهروز دهنه ي اسبش و گرفت و هر دو تا اسب و بست به شاخه درخت.بعد رفت سمت مي گل...دستش و دور کمرش حلقه کرد..مي گل کمي کمرش و قوس داد...اما شهروز با چشمهاي خمارش تو چشمهاي مي گل خيره شد و بدون توجه به اين کارش گفت:از وقتي فهميدي ايدز دارم ازم دوري ميکني.درسته!!!احتياط شرط عقله!اما تو که براي من از برنامه تلوزيوني و تحقيق در مورد بيماري و روشهاي ابتلا شدن و دکتر و آزمايش ميگي...چرا اينقدر سرد شدي...

اينجا بود که لبش و به لبهاي مي گل نزديک کرد..مي گل خودش و عقب کشيد

-نترس ايدز نميگيريي!

و باز به مي گل نزديک شد!

romangram.com | @romangram_com