#می_گل(جلد_اول)_پارت_731


اما مي گل از اين لحن و برخورد و تعريف فقط يه بغض براش موند..

*فردا شب ديگه مال هم نيستيم..فکرم نکنم ديگه بشيم....تو داري من و از سرت باز ميکني....اين کارهارو هم فقط براي آروم کردن وجدانت ميکني!

-مي گلم؟چته خانومي؟؟؟چرا گرفته اي؟

مي گل به شهروز که کنارش ايستاده بود نگاه کرد...شهروز دستش و جلو اورد تا چونه مي گل و بگيره اما مي گل با عصبانيت دستش و پس زد و گفت:ولم کن..دوستت ندارم!

شهروز متعجب و مبهوت مي گل و که ازش دور ميشد نگاه کرد..اسبش و به حرکت در اورد و به مي گل رسيد و گفت:من نميتونم بفهمم دليل اين بد اخلاقيت چيه؟؟؟کسي بايد ميومد باشگاه که از نيومدنش ناراحت شدي؟

-واقعا اينطوري فکر ميکني؟

-نميدونم..چيزي غير از اين به ذهنم نرسيد.

-پس به من شک داري!!!

-اصلا....ولي چيز ديگه اي به ذهنم نرسيد.

-وقتي چيز ديگه به فکرت نميرسه فکرهاي مسخره هم نکن!

شهروز خودش و کنار مي گل رسوند در حين حرکت دولا شد و دستش و گرفت وقتي ديد مي گل برگشت و نگاهش کرد گفت:فقط 2 روز مونده اين 2 روز رو هم دوستم داشته باش...بعد اگر خواستي دوستم نداشته باشي نداشته باش...فقط 2 روز ديگه تحملم کن.

مي گل لبخند زد


romangram.com | @romangram_com