#می_گل(جلد_اول)_پارت_661


مي گل با اينکه دلش با خاطره صاف شده بود از اين توجه خوشش نيومد!!!قبل از اينکه شهروز جواب بده گفت:آره تب داره بعد از رستوران ميريم دکتر.

خاطره که متوجه اين حساسيت شد چيز ديگه اي نگفت...ولي شهروز با حلقه کردن دستش دور کمر مي گل و چسبوندن اون به خودش ازش تشکر کرد و بهش اطمينان داد هيچي بين اون و خاطره نيست!!

بعد از صرف شام تو يه محيط شاد و پر انرژي ولي کلافه کننده براي شهروز که تو تب ميسوخت هر کس به سويي رفت...

-شهروز بريم دکتر!!!

-اين وقت شب؟؟کودوم دکتر؟

-بيمارستان ميريم خب!!!

-نه..خوب ميشم

-شهروز...تورو خدا...اگر حالت بدتر بشه من نميدونم بايد چيکار کنم..!!!

شهروز نگاه مهربوني بهش کرد و گفت:خيلي خب...ميريم!!!

توي بيمارستان دکتر بعد از معاينه اولين کاري که کرد سرم نوشت

شهروز:دکتر سرم نميخواد خوبم

-تبت خيلي بالاس...خطرناکه...تازه سرم بزني تبت پايين نياد مهمون مايي امشب و!!!


romangram.com | @romangram_com