#می_گل(جلد_اول)_پارت_662
-نه بابا...اينقدرم جدي نيست!!!
-اگر اومدي دکتر بايد حرف گوش بدي!!!
چند دقيقه بعد در حالي که شهروز استينش و بالا زده بود و منتظر پرستار
روي تخت دراز کشيده بود و به مي گل که مظلومانه نگاهش ميکرد نگاه کرد.
-زنگ بزنم آرمان بياد تورو ببره....دير وقته
مي گل با عجله گفت:من هيچ جا نميرم..گفته باشم!!
با اومدن پرستار شهروز رو به مي گل گفت:برو بيرون!!
-چرا؟؟؟
-نميخوام اينجا باشي!!!
مي گل لبخند شيطنت اميزي زد و گفت:ميترسي؟
شهروز فکر کرد..نميترسيد اما بهانه ي خوبي بود...بي خيال شکست غرور
-آره...برو بيرون!!!
مي گل از اتاق بيرون اومد..پشت در نشست..شهروز کمي از جاش بلند شد وقتي مطمئن شد مي گل رفته بيرون رو به پرستار که سوزن و آماده ميکرد و کشي رو دور بازوي شهروز ميبست تا رگش و پيدا کنه گفت:ببخشيد خانوم!
romangram.com | @romangram_com