#می_گل(جلد_اول)_پارت_660

-تا وقتي دليلش و نفهمم محال اين کار و بکنم!!!

شهروز مي گل و رها کرد و به سمت کشو لباس زيرهاش رفت..با مهارت لباسش و از زير حوله عوض کرد و حوله رو انداخت!

مي گل روش و برگردوند...نميدونست بايد نگاه کنه يا نه!!با صداي کشيده شدن شلوار روي پاي شهروز وقتي مطمئن شد شلوارش و پاش کرده برگشت و نگاهش کرد...شهروز داشت نگاهش ميکرد...لبخند زد و گفت:نميخواي آماده بشي؟؟؟اگر حتي با اين لباسهااجازه ميدادن تو خيابون بري مطمئن باش من نميبردمت!!!بدو تا دير نشده!!

مي گل با بي ميلي به سمت اتاقش رفت..حال شهروز اصلا خوب نبود....اما قراري بود که گذاشته بودن..سعي کرد بهترين لباسهاش رو بپوشه...بايد جلو خاطره خوب و خوش تيپ جلوه ميکرد!!!

از در که بيرون اومد صداي سرفه هاي مستمر شهروز رو شنيد....به سالن که رسيد..شهروز بعد از يک عطسه رو به مي گل گفت:آماده شدي؟

مي گل با سر گفت بله

تمام طول مسير مي گل نگاههاي گاه و بي گاهش و از روي صورت گر گرفته و بي حال شهروز بر نداشت..

جلوي در رستوران شهروز پياده شد ...قبل از اينکه در و براي مي گل باز کنه خود مي گل پايين رفت

-شهروز حالت خوبه؟

-خوبم عز.....خوبم!!!جلو بچه ها هيچي نگو خواهشا...

-احتياجي نيست من چيزي بگم..قيافه ات خيلي تابلو!!!

توي رستوران همه بودن به غير از رويا و خاطره...که اونها هم چند دقيقه بعد رسيدن!!

خاطره بلافاصله بعد از دست دادن با شهروز گفت:تب داري شهروز..حالت خوبه؟

romangram.com | @romangram_com